تبليغاتX
راز گل یاس
هر چه می خواهد دل تنگت بگو

امروز واسم روز قشنگيه چون تولد دوتا از عزیزترینامه  يکي مرضيه جونم يکي داداش

کوچولوم  از همين جا هردوتاشونو مي بوسم و واسشون  بهترينا رو آرزو مي کنم


تقديم به دوست عزيزم :مرضيه

چه لطيف است حس آغازي دوباره،

و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس…

و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!

و چه اندازه شيرين است امروز…

روز ميلاد…

روز تو!

روزي که تو آغاز شدي!

تولدت مبارک مرضيه  جونم
 
اينم هديه تولد تو عزيزم

 

 

تقديم به داداش کوچولوي خودم :عباس

بهترين آهنگ زندگي من تپش قلب توست

و قشنگ ترين روزم روز شکفتنت.

اينم هديه تولد تو عزيزم



 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 13:1  توسط نرگس | 
 
 کاش در این رمضان لایق دیدار شوم           سحری با نظر لطف تو بیدار شوم
 
کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان      تا که هم سفره ی تو لحظه ی افطار شوم

  

خبر آمد خبری در راه است..........

سرخوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...شاید
دست افشان...پای کوبان می روم
بر در سلطان خوبان می روم
می روم بار دگر مستم کند
بی سر و بی پا و بی دستم کند
می روم کز خویشتن بیرون شوم
در پی لیلا رخی مجنون شوم
هر که نشناسد امام خویش را
بر که بسپارد زمان خویش را
با همه لحن خوش آواییم
در به در کوچه ی تنهاییم
ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمه ی تو از همه پر شور تر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ی ما می شدی
مایه ی آسایه ی ما می شدی
هر که به دیدار تو نایل شود
یک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه ی ما را عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه ی جان من است
نامه ی تو خط اوان من است
ای نگهت خاست گه آفتاب
در من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده برانداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یارومدد کار ما
کی و کجا وعده ی دیدار ما
دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد
به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم
تویی که نقطه ی عطفی به اوج آیینم
کدام گوشه ی مشعر
کدام کنج منا
به شوق وصل تو در انتظار بنشینم
ای زلیخا دست از دامان یوسف بازکش
تاصبا پیراهنش را سوی کنعان آورد
ببوسم خاک پاک جمکران را
تجلی خانه ی پیغمبران را
خبر آمد خبری در راه است
سر خوش آن دل که ار آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...
شاید
 
 
 تولدت مبارک ای آخرین منجی

کی و کجا وعده دیدار ما؟

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 1:32  توسط نرگس | 
 

انگارهمین دیروز بودکه مریم بهم زنگ زدو گفت  نتایج دانشگاه رو زدن ...

انگار همین دیروز بود که من دوباره خدا رو سپاس میگفتم که از تلاشم نتیجه گرفتم

انگار همین دیروز بود که ترم اول کارشناسی شروع میشد، اما این بار بدون مریم ، بدون مرضیه

انگار همین دیروز بودکه فاطمه رو به عنوان نماینده دخترا و رشیدرو به عنوان نماینده پسراانتخاب کردیم

انگار همین دیروز بود که سمیه می گفت شوهر گیر نمیاد حالا چه کار کنیم(و ما می زدیم زیر خنده  )

انگار همین دیروز بود که همه می گفتیم  : یعنی میشه  مباحث رو پاس کنیم ؟ (از دست صادق زاده )

انگار همین دیروز بود که منو عاطفه به زکاوت چشمی حسودی کردیمو اون بیچاره مباحث افتاد...

انگار همین دیروز بود که همه پشت در سایت منتظر گلابپور بودیم که امتحانو  کنسل کنه اما اینکارو نکرد

انگار همین دیروز بود که استاد فرامرزی پایه خندیدنو تو کلاس مهیا می کرد و به قول خودش حرکات موزون در می آورد

و انگارو انگارو انگار......

وانگار همین دیروز بود که همه چیز شروع شد...

 

 

و امروز... چقدر زود همه چیز تموم شد ...دقیقآ مثل دوران کاردانی (که خیلی زودتر ازهمیشه تموم شد )

و امروز من به مریم  زنگ زدم و گفتم نتایج دانشگاه رو زدن ....

و امروز مریم هم خدارو شکر می کرد که وارد دانشگاه میشه اما اینبار بدون من ، بدون مرضیه

و امروز فاطمه و رشید زوج خوشبخت کلاس ما شدن (و ما یه جشن کوچیک گرفتیم )

و امروز سمیه هم در کنار همکلاسی دیگمون آقای تفرشی  دیگر زوج خوشبخت کلاس ماست و نگران شوهر نیست

و امروز لیدا  صاحب دختری به نام ثنا و خدیجه صاحب دختری به نام غزل شد و ما دوباره شیرینی خوردیم

و امروز  دوباره از هم جدا شدیم (مثل کاردانی)

 و امروز دوباره دلتنگم ... و دلم برای همه چیز تنگ خواهد شد.....برای همه چیز

 وامروز دوباره بر این پایان خدا را سپاسگذارم....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 10:26  توسط نرگس | 

گفته بودی که می آیی

به شوق آمدنت آتشی در دلم افروختم

تا چراغ راهت باشد

آتش سوخت و خاکستر شد

به همراهش دلم هم!

اما... تو نیامدی.........

هیچ زمانی خود را لایق آن ندیدم ، که بخواهم بر خوابم آیی ، یا روز و شبی بی خبر در لباس عابری دستانم را بگیری ، سلامم گویی ... هیچ وقت لایق آن نبودم که خود را از منتظران خالص تو بدانم ، ناپاکی های پیکر خستهء من ، فراتر از عظمت وجود توست ...
اما در این آشفته بازار ، در این گرگ و میش که حتی تشخیص خوب از بد کاری شده دشوار ...در این روزگار غریب ...هر وقت از ظلم ها ، مظلوم کشی ها ، نا عدالتی ها ، دردهای فراتر از توان و اختیارم به ستوه آمد                     ...
نام تو ، یاد حضورت ، انتظار آمدنت ، مرا دلداری داد ...
آقایم

مولایم

ای آخرین منجی

تورا انتظار می کشم

انتظار.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 14:54  توسط نرگس | 

                            

گویی دیوارها هم مارا به مسخره گرفته اند اما من با تو... خدایم ... حرف ها داشتم ... دیوارها میخندند و من ... خون می گریم ... آن سو تر نگاهی منتظر، چشم بر قدم های استوار و شکسته من دوخته...آن طرف عزیزی هست شاید مثل من ، به حتم بالاتر ...

 این روزها گویا آسمان خراب شده ... بی پرده می گریم ... تلخ گونه میخندم ... از پشت کتابهای ریاضی و دیفرانسیل .. که هر کدام مرا از احساس با تو بودن خالی میکنند به آینده ای روشن عاشقانه چشم دوخته ام ... نمیدانم عزیزم ... کدام روز... کدام دل از آنچه میان من و توست خواهد نوشت ...

نمیدانم شاید از فرمول های عجیب و غریب این دیفرنسیل بتوان به خدا رسید ... !!

خلاصه شب های امتحان در و دیوارها هم خالی و سرد میشوند ...

 به طلب علم آمده بودیم ! گویا چند روزی دیگر با مغزی از تهی سرشار روانه بازارمان میکنند !!برای اینکه بگویند مثلا "مهندس"

گویا استاد ریاضی خدا و احساس را در فرمول های مشتق جا گذاشته است ... !

شاید ما نمی فهمیم ، بیچاره استاد .. نمیداند مثلثات کجای زندگیست ... حتی نمیداند زندگی را با مثلثات نمیشود آموخت ... ! بیچاره من که نمیدانم خدا کجاست ...!

انتگرال مهربانی ؟ اصلا میشود از مهر انتگرال گرفت ؟ از پیوستگی دل چطور ؟ از بی نهایت عشق ... از خدای احساس ... از قطرات باران ... از من .... سفر... از مسافر ؟

ولی میشود از خودت چند خطی به دل نوشت ... چند خطی هم از من بنویس نازنینم که سخت بی تابم ...

امشب هم ذهنم مثل همیشه از هزاران سوال بی جواب لبریز است ....

بگذریم ...دوباره غروب میشود دوباره سکوت میشوم                                                                دوباره شکسته و غریب  با تو مغرور میشوم 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:34  توسط نرگس | 

شاید اینبار نامه ای پر از باران برایت بنویسم

وقتی که به هوای شنیدن نوایت ، قلب ابرها هم تند تند می تپد

یاد و وجود تو مانند چیزی شبیه باران

بر لبهای خشک و ترک زده ام لیز می خورد....

در حالی که نمی دانم چند جفت گیلاس از درخت پیر همسایه افتاده

و از ستاره های سوخته چند نسل دیگر باقیست ......

محبوبم ، اشکهایم را پاک کن زیرا عشقی که چشمان ما را گشوده و ماراخادم

خود ساخته موهبت صبوری و شکیباییی را هم به ما ارزانی می دارد............

اشکهایم را پاک کن و آرامشم ده چراکه ما با عشق میثــــاق بسته ایم و برای آن

عشق است که رنج نداری ،تلخی بینوایی و درد جدایی را تاب می آوریم ........

پس به همان عشق سوگند میخورم که تنهاخودش راتک ستاره تنهایی زندگیـم

دانم و نه هیچکس دیگر را مگر عشقی پاک که او بر من هدیه کند .....

                        خدایم ، عاشقانه می پرستمت ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 13:24  توسط نرگس | 

شاید آنروز  که سهراب نوشت

تا شقایق هست زندگی باید کرد

خبر از دل پر درد گل یاس نداشت

باید اینجور نوشت

هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس

زندگی اجبار است. 

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 17:5  توسط نرگس | 
 

 

می خواهم از تو برای تو بنویسم .

خوبترین من، با سلامی دوباره به تو .

به تو که بر زبانت، کلام محبت و بر لبانت، تبسم مهر ،

و بر سر انگشتانت، گرمی صداقت جاریست .

به تو که در چشمانت عطوفت موج می زند و از مردمکانت نور زندگی می گذرد .

به تو که می توان تمام زندگی را در کلام زیبای با تو بودن خلاصه کرد .

به تو که نمای کامل صداقتی ..

و به تو که برای من تنهاترين هجراني، همیشه در اوج و نهایتی .

ما با هم هستیم مثل صنوبر و سایه .

ما با هم هستیم مثل ستاره و همین شب شریف .

ما با هم هستیم مثل آینه با انعکاس مجازی لبخند .

با تو هستم...هجرانم...

با من بمان تا اضطراب جهان را در کنار تو در ترانه ای کوچک خلاصه کنم .

با من بمان تا برایت از تو، از خود و از ما بگویم.

خدای عزیزم دوستت دارم ....... 

 

عید سعید فطر بر همه مسلمین جهان

مبارک باد  

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 11:9  توسط نرگس | 
 

نگاهم کن... امسال و امروز بیست و یکمین بار است که تو را میخوانم.

 

درمحفل سه گانه "شمع وگل وپروانه"ازهمه بهترترش گل بودن است.گل شدم دربین این سه یاربعدازمدتی دیدم پژمرده ام رفتم ازمحفل بیرون.گفتم پروانه شم درجمع سه یاربه سراغ گل می روم درنورشمع اما دیدم پس ازپژمردن گل پرکشیدم و رفتم سراغ گلی دیگر.اما اکنون شمعم آرام آرام آب می شوم نورم روشنایی محفل پروانه وگل می شود."اشک هایم محکم کردن جای من است"(گل رفت    پروانه رفت    شمع درجای خودآب می شود وچشم انتظار)

 

 

 

 

من تو اين دنيا سه تا دوست دارم ...خورشيد ،ماه و

 

تو . اولي رو واسه روزام مي خوام دومي رو واسه

 

شبام ولي تو رو واسه تک تک لحظه هام مي خوام

 

 

مریم عزیزم تولدت مبارک

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 14:26  توسط نرگس | 
 

    

باری دیگر کمیل علی را باز می کنم. می خوانمش... بسم الله...

اینبار با قلبی عاشق، عاشق تو .... گونه هایم تر می شوند . مثل گونه های تو ....توئی که در غربت برایم گر یستی و منی که هرگز نتوانستم به تو بگویم که بی نهایت .... بی نهایت.... دوستت می دارم ..... منی که هر لحظه را با یاد تو آغاز می کنم.... شوق رسیدن زمزمه ی شکست فاصله ها.... خرد شدن ناتوانی ها،دیوانه کردن تقدیر، تقدیر من و تو .....

صدایی می آید اکنون .... سکوتی دلگیر..... پسرکی دلتنگ..... این اشک ها هستند که دامان مرا غرق در نیاز کرده اند ...... نیاز به تو ..... در باز می شود ..... دخترکی از جنس نور..... نگاهی می اندازد ..... چشمانم خیره به در مانده ..... و درمانده از عظمت چشمان تو ..... نگاه آسمانیت .... هنوز کمیل می خوانم ..... کنارم می نشینی ..... سجاده ای آورده ای..... باز می کنم،عطر رازقی می دهد.... دست به صورتم می کشی. اشک هایم را با دستان مهربانت پاک می کنی.... دوباره سکوت.....آرام..... آرام..... نامت را لرزان صدا می زنم....

              

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 19:51  توسط نرگس |