تبليغاتX
راز گل یاس
هر چه می خواهد دل تنگت بگو
 

 امروز 18 آذر،  بیستمین خزان زندگیمه از اونجایی که یادم می آد از این روز خیلی

 

خاطره دارم همیشه بعداز بابا و مامان ، لیلا اولین کسی بود که تولدمو تبریک می

 

گفت لیلا همیشه برای اینکه منو غافلگیر کنه زنگ آخر مدرسه هدیه ام  رو تو کیفم

 

می ذاشت یادمه پارسال وقتی از  دانشگاه اومدم خونه سریع سراغ  کیفم رفتم دنبال

 

 هدیم می گشتم ولی پیداش نکردم یادم رفته بود که  دیگه  بزرگ شدیم ، دیگه از

 

اینکه بهم هدیه بدیم خجالت نمی کشیم عصر بود فکر می کردم  دیگه  لیلا

 

نمی آد ، فکر می کردم حتمآ فراموشم کرده ، ولی اومد ...

 

هدیه های لیلا شاید به نظر خودش کوچیک بود ولی اینو جدی می گم که برای من یه

 

 دنیا  ارزش داشت امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم مطمئن بودم که لیلا می آد

 

دیگه هیچ شکی  نداشتمدو سه ساعته پیش اینجا بود به همراه هدیه کوچک ولی

 

خیلی خیلی بزرگش ....

 

مطمئنم دوست دارید بدونید هدیه لیلا چی بود که اینقدر دوسش دارم گوش کنید :

 

 

 

 

خواب دیدم ..

خواب دیدم در ساحل با خدا قدم می زنم

بر پهنه آسمان صحنه هایی از زندگیم برق می زد ... در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم

یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا ...

وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگیم فقط یک جای پا روی شن بوده است

و متوجه شدم این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگیم بوده

ناراحت شدم و درباره اش از خدا سوال کردم

خدا یا تو گفتی اگر دنبالت بیایم در تمام راه با من خواهی بود

ولی دیدم که در سختترین دوران زندگیم فقط یک جای پا بود

نمی فهمم چرا وقتی در سختترین دوران به تو نیاز داشتم چرا تنهایم گذاشتی؟

خدا پاسخ داد:

من در کنارت هستم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت

اگر در رنجها و آزمونها فقط یک جفت پا دیدی زمانی بود که تو را در آغوش حمل می کردم.....

 

 

 

 

 

 

از خدای مهربونم ممنونم که دوستای خوب و خواهر خوبی مثه لیلا بهم داد

 

ازش ممنونم که تو سختی ها تنهامون نمی ذاره

 

ازش ممنونم که دوباره بهم فرصت داد تا ازش تشکر کنم به خاطر همه چی ...

 

خدایا سپاس ....

 

Image and video hosting by TinyPic

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 13:52  توسط نرگس |