تبليغاتX
راز گل یاس
هر چه می خواهد دل تنگت بگو

گفته بودی که می آیی

به شوق آمدنت آتشی در دلم افروختم

تا چراغ راهت باشد

آتش سوخت و خاکستر شد

به همراهش دلم هم!

اما... تو نیامدی.........

هیچ زمانی خود را لایق آن ندیدم ، که بخواهم بر خوابم آیی ، یا روز و شبی بی خبر در لباس عابری دستانم را بگیری ، سلامم گویی ... هیچ وقت لایق آن نبودم که خود را از منتظران خالص تو بدانم ، ناپاکی های پیکر خستهء من ، فراتر از عظمت وجود توست ...
اما در این آشفته بازار ، در این گرگ و میش که حتی تشخیص خوب از بد کاری شده دشوار ...در این روزگار غریب ...هر وقت از ظلم ها ، مظلوم کشی ها ، نا عدالتی ها ، دردهای فراتر از توان و اختیارم به ستوه آمد                     ...
نام تو ، یاد حضورت ، انتظار آمدنت ، مرا دلداری داد ...
آقایم

مولایم

ای آخرین منجی

تورا انتظار می کشم

انتظار.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 14:54  توسط نرگس |